...اینجا دلتنگی بیداد میکند

خسته شدم....

ازاده ازدواج کرد....چه خوب که تونست از اون زندگی غمزده دور شه...

خیلی خوشحالم آزاده جون یه زندگی تازه ای شروع کرده....

ولی من خسته شدم...امروز روز خسته کننده ای بود...

خسته از همه چیز..حتی دستام از کشیدن کمپوزیسیون خسته شدن....

حتی ذهنم دیگه طرح متقارنی نمیدن....

دقیقا دوتا مونده به آخر....ولی من هنگم و هیچ طرحی ندارم...

دلم برا وبم تنگ شده.....از نوشتن خوشم میاد...دوس دارم بتونم هر لحظه به لحظه زندگیم حک بشن...

ولی وقتی فکر میکنم میبینم حتی گاهی لحظات زندگیم ارزش نوشتن ندارن...

پس خسته شدم از پوچ بودن حتی یه لحظه کوچیک از زندگیم...

خسته شدم از بس گوش کردم....

یه مسافر یه غریبه یه شبم بی پنجره ...میروم با کوله باره  سر گذشت و خاطره...خسته ام از خستگیها.

خسته از این لحظه ها ..میشمارم لحظه هارا...

قصه های منه غمگین اگه تلخه اگه شیرین...میروم تا بسازم دنیایی رنگین...

 ودر آخر خسته از انتظارم.....

 کی فکرشو میکرد...پویا وعشقش...که عروسی مجلل داشتن...که تو عروسی نمیدونستن بگن کدوم

 یکیشون خشگلتره...بعد یک سال و نیم کارشون به طلاق بکشه...اونم چی؟به خاطر اعتیاد پسره...

کی؟؟؟این همون پسره بود که ما میدیمش؟؟؟؟همون که با پولشو خوشگلیش نصف شهرو میخرید...کیا

 پی ش بودن؟؟؟چی شده ؟باورم نمیشه...همون پسره خوشگله الان وضعش اینه...همون خونواده

خوشبخت...همون مادری که غمی نداشت هر وقت میبینمش به خاطر حال پسرش چشاش پر اشکه...

کی فکرشومیکرد...دختری که یک عمر با زجر زیره دست نامادری بزرگ شد...الان ازدواج کرده داره میره

آفریقایی جنوبی...چقدر خوشحاله...چقدر خوشحاله داره از زندان رها میشه...با چه ذوقی میگفت بله

میگفت سر سفره عقدی که با هرچی تو خونه داشت واسه خودش چیده بود...حتی نخواست براش

 سفره عقد بچینن...روز عقدش فقط چند ساعت مونده  به عقدش یادش افتاد حداقل خودش برا خودش

سفره عقد بچینه...وقتی بله میگفت انگاری بله به رهایش میگفت...

وای چه دنیایه؟؟؟؟خدایا ما داریم کجا زندگی میکنیم...دلم گریه میخواد...همه ی این خبرارو تو یه روز

شنیدن برام غیر قابل هضمه...

پ ن:چرا کسی نمیفهمه من با هر نفسم از دنیا چی میخوام....

پ ن:خدایا کجاییییییییی؟؟؟گمت کردم....ازم دور نباش...خدای جونم من فقط امیدم تویی...خدایا

 حواست به من باشه...منو به حال خودم رها نکنی یه وقت........من تورو پناهم میخوام نه کسه دیگه...

من میخوام تو پشتم باشی....دوست دارم خدا جونم....

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:39 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

 

تولدم مبارک

 

از اونجا که کسی برا من پست تولدت مبارک نمیزنه منم خودم واسه خودم پست تولد میزنم خوب....

 

 

نام : ستاره       محل تولد : تبریز           تاریخ میلاد : ۱مهر                 

                    

 

       

یک روز خیلی خاصی بود. همه چیز در حال تحول و دگرگونی . هوا سرد می شد . درختها لباس عوض

می کردند و زمین رو سراسر زرد کرده بودند . کوچه ها بوی تازگی می داد . بوی کیف و کفش نو،لباس

های هماهنگ و دفتر و کتاب های تازه.. من هنوز نمی دونستم قضیه چیه.. تو جمع خانواده ی ما اما، تو

 بیمارستان الزهرا یک شور و حال دیگه ای بود..این بار تو بیمارستان خبری از غصه و درد نبود. یک آغاز

برای اولین بار . یک آغاز تکرار ناشدنی . من هنوز هم نمی دونستم چه خبره .. فقط تمام این صحنه ها

رو از بالا می دیدم . مثه یک پرنده ای که بالش شکسته و رو به پایین فرود میاد و با بال دیگه ش سعی

داره خودش رو نگه داره. یه حس عجیبی داشتم . نمی دونم چرا ، انگار منم داشتم اون تحول رو لمس

 می کردم. مدتی گنگ شدم. سرعت فرود خیلی زیاد شده بود . می ترسیدم . یه بغضی جمع بود تو

گلوم . یهو احساس کردم با تمام وجودم خالیش کردم ...

صدای جیغم اتاق زایمان رو پر کرده بود . اونقدر خسته بودم که بعدش دیگه هیچی نفهمیدم....

چشم که باز کردم یه لذتی رو احساس کردم ... لذت یک آغوش نرم ، نفس های گرم.. تعریفش رو زیاد

 شنیده بودم . همون حس وصف ناشدنی.. اون مادر بود . حیف هنوز نمی تونستم اون فرشته رو خوب

ببینم ...

صدای شادی یک پسر بچه ی بازیگوش رو اما میشنیدم . یه حس عجیب و خاصی بهش داشتم . یک

جاذبه و کشش .هنوز نمی دونستم اونم هم خون منه . اونم یه روز تو آغوش گرم و نرم این فرشته

خوابیده.. اونی که واسم از اون لحظه به بعد بهترین داداش دنیا شد .

روز ها و سالها از اون روز گذشت. اون روز خاص رو میگم . همون روزی که بعدا شنیدم اگه توش آرزو کنی

 براورده میشه.همون روزی که دقیقا وسط ساله. اون روز پر تحول و شور و حال..آره..۱ مهر....

ایام گذشتن و سپری شدند..۱ مهر های زیادی اومدند و رفتند.به پاس اولین ۱ مهر  ِ پر تحول هر سال رو

جشن می گرفتیم و من خوشبختی رو به چشم می دیدم...اما.. فقط تا پانزدهمین ۱ مهر...

بعد از اون روز سرد و بی روح زمستون که خدا همیار و همراهم،بهترین داداشی دنیام رو واسه همیشه

بی فروغ کرد دیگه هیچ ۱ مهری واسم یادآور تحول زندگیم نبود... حالا واسم مونده قاب عکسی که شبها

 بدون اون خوابم نمی بره...

حالا من موندم و ۲ تا فرشته ی مهربونی که یه دنیا دوستشون دارم... و بهترین داداشی که خاک گذر ایام

 خدشه به عیارش نمی زنه...

ولی یاد گرفتم بگم زندگی زیباست....

زندگی زیباست که امسال تولدم دوستای خوبی مثل شما رو دارم که وقتی هم که نبودم به یادم بودینو

تنهام نذاشتن...

 

فقط خوشحالم همینننننن

 

 طلوع سبزم در پس تمام ویرانه های زرد ، تبریک ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:0 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

 

سلام دوست جونا

 

آشتی کردیم با آقایی پدر ولی این بار با منت کشی ایشون...

حال خودمم خوبه خوب شده کلا میتونم گردنمو تکون بدم وسرمم دیگه درد نمیکنه...

آشتی اینجوری شد که طبق معمول ۲ روز تو اتاقم بودمو در حال گریه که یهو آقایی پدر وارد شدنو کلی

 منت اینجانبو کشیدن.منم آشتی کردم. بعدشم رفتیم بیرون آقای پدر برام شام خریدن آشتی کردیم

احساس پرنسس کردم دیروز ...

بعدش رفتیم پارک بازم قاقالی لی خریدیم و گشتیم اوه چقدرم شلوغ بود ساعت ۱شب هر چی آدم بود

 تو شهر ریخته بودن خیابونا...

آیدین جونم دیروز کلی خوشگذروند طبق معمولمنم که اپن مایند.... اصلا مهم نیس این مسائل برام...http://eshghamm.blogfa.com

چیزی نمیگیم میگم بزار جوونیشو بکنه  فردا پس فردا که شوهرش دادیم زن زلیل میشه بزار حداقل از

طول زندگیش خاطره های خوبیم داشته باشه...خدایی تا حالا چندتا خواستگار خوبم

داشته ها ولی میگیم پسرمون میخواد درس بخونه...نه اینکه نخواسته هی خواسته عاشقشون شه

نتونسته...عقیده داره که باید با عشق ازدواج کنه تا حالا هم نتونسته عاشق کسی شه کلی هم

ناراحته که مجبوره عشق بقیه رو پسبزنه

الان دیگه هرکی بیاد من به زور شوهرش میدم دیگه داره سن ازدواجش میگذره...حیف پسر به این نازی

بترشه...

تازه شرطم بستیم سر زن زلیل شدنش...آخه ادعا داره تا آخرین لحظه از مرد سالاری دفاع میکنه...

منم باهاش شرط بستم اونم شرط یه طرفه (سرش کلاه گذاشتم نفهمیدhttp://eshghamm.blogfa.com)

قرار شده اگه زن زلیل شد یه هفته من هرچی بخوام بخره برام...

حالا اولش جوگیر شده بود بچم میگفت کل زندگیمو میدم...لطف کردم بهش گفتم نه دیگه اون موقع زنت

 نمیزاره اجازه نمیده....

دیگه یادش رفت بگه اگه زن زلیل نشدم تو چیکار میکنی منم به روم نیاوردمhttp://eshghamm.blogfa.com(دلت بسوزه شرطم بستیم تموم شده نمیتونی قانونارو عوض کنی)

 

بعدددددددددد من گوشیام همیشه سایلنت بدش میاد.نینیمون حساسههههههههه

یه خبر خوبه دیگه قبض تلفنم اومده همش ۱۳۰۰ تومن.کلی ذوق کردم یعنی من اصلا استفاده نکردم ماه

 پیش عوضش این ماه که با آیدین جون بودم همه چی عوض میشه فک کنم یه چهار پنج تا صفر بیاد جلو

 این عدد.

دیگه دیگه سلامتی دوست جونای عزیزم

مواظب خودتون باشین دوستون دارم

دلتون دریایی

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 18:55 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

سلام به دوستای گلم...

خوبین شما؟ حال من که زیاد تعریفی نداره آخه تصادف کردیم...۴تا ماشین خوردیم

بهم منم که پشت نشسته بودم نمی دونم چم شده گردنمو نمیتونم تکون بدم

سرمم درد میکنه

از دیروز تا الان با آقای پدر قهریم و اینجانبم قسم یاد کردم که عمرا پا پیش بذارم

 آشتی کنم تا اونجا که حتی حاضرم خودم تهنا تهنا برم کلاس برگردم دیروزم این کارو

کردم دعوامونم سر قوم ظالمین (عمه عمو دختر عمه دختر عمو وسایر منسوبین)که

لعنت خدا هزاربار بر آنها باد بود...پشت سر اینجانب هرچی خواستن بار آقای پدر

کردن هر وصله ناجوری را بند من بدبخت کردن و آقای پدر هم فقط فرمودن من دخترمو

میشناسم..اینم شد جواب؟؟؟؟؟؟؟؟در مقابله اون همه وصله ی ناجور؟؟؟

منم تو یه عملیاته از قبل برنامه ریزی شد وقتی داشتم تهنایی میرفتم کلاس به

 عموی عزیز زنگ زدم که از این قرار شد

من:سلام عمو خوبین؟؟؟؟قطع میکنم بهم یه زنگ بزن کارتون دارم

چند لحظه بعد عمو کالینگ...

من:سلام عمو خوبین خوشین؟؟

عمو:سلام عزیزم خوبی کاری داشتی عمو جون؟

من:عمو جون شما عمویی من اسم دارم چند بار باید بگم؟(ته دلم:روتو برم چه آب زیر

کاهی هستی تو طرز حرف زدنشو کسی ندونه میگه چه عموی نازنینی ای دریغ که

هر چی هس سر همینه)

عمو:بگو کارتو گوش میدم ستاره جون

من:عمو شنیدم شبنم جون اینا(دختر عموم)آمار من جاهایی که نبودمو دارن ژاله جون

(دختر عمم)گفته شبنم اینارو میگه......

........

...............

خلاصه بعد کلی دعوا که نه دختر من همچین کاری نمیکنه عمو جون ما به تو اعتماد

داریم هرچی بگن باور نمیکنیمو....خلاصه قطع کردم به خودمم گفتم آخه تو که

 میدونی این به هیچ دردی نمیخوره واسه چی اصلا بهش زنگ میزنی؟؟؟؟

رفتم کلاس تصمیم گرفتم برم خونه یکم خرت پرتم جمع کنم پاشم برم خونه مامان

بزرگم اینا تا با آقای پدر روبه رو نشم...بازم خوشش میاد سر اشتباهای اونا سر پوش

بذاره آخه تا کی؟؟؟تا کی من مادر خانومی جلو کارای اشتباه اونا سکوت کنیم؟؟

با اصرار مامان موندم خونه ولی حتی از اتاقم بیرون نیومدم در اتاقمم باز نکردم...

جونم براتون بگه که فعلا وضعیت قرمزه.برا اولین باره برا این همه مدت طولانی قهرم با

کسی آخه از بچگی وقتی با کسی قهر بودم احساس کردم یه چیزیم کمه اینم

 بدترین خاصیت منه که همیشه ناراضی بودم چون به نظرم باید تو بعضی موارد رو

مسئله قهر و آشتی خوددار بود صبر داشت.هیچ وقت نتونستم اینو برا خودم تفهیم

کنم که همه نباید ازم راضی باشن همیشه تلاش کردم ازم راضی باشن..که

 چی؟؟که آخر سر خودم بد شم ولی همه مجبور نیستن از من راضی باشن

اینو بارها بهم گفتن همه گفتن این همه خودتو عذاب نده تا همه راضی باشن ازت بذار

 ملت هرچی میخان بگن تو برا خودت خوب باش 

دیگه تصمیم گرفتم برا خودم خوب باشم...بهتره یکمم بقیه واسه اینکه من ازشون

 راضی باشم تلاش کنن..من به اندازه کافی اینکارو کردم

دیروز روز دلگیری بود ولی دیگه امروز نباید مثل دیروز باشه چون من نمیخوام.

دیروز آقایی مهمون بود واسه افطار نه اینکه خیلی روزه میگیره همه هم میدونن کلی

 مهمون دعوتش میکنن تا با حضور سبزش به سفره ها برکت بده

چیز خاصی اتفاق نیفتاده دیگه البته به قول یکی از دوست  جونا اگه قرار بود چیزای

خاص هر روز اتفاق بیفتند دیگه خاص نمیشن ...

 

دوست جونا آزاده جون که من با اسم "دل داغدار من"تو لینکدنیم دارم واسه عشق

جوون مرگش ختم قران داره تو وبش...

هرکی میخواد  لطف کنه سری به وبش بزنه یا یه جز قران بخونه برا رضای آزاده که

دستش کوتاهه...و چشم به راه ما زندهاس که چیزی براش بفرستیم...

همین دیگه...

دل همتون دریایی

 

 

 پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش

شبو ازقصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش
عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش

من پرازحرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:30 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

 سلام دوستای گلم خوبین همگی؟؟

دیروز اومدم  آپ کنم کلی آپ کردم   باز دوباره از خوش شانسی زیادم دسم خورد به بک اسپیس همش

 پاک شدن...

دیشب یه مزاحم اعصابمو خورد کرد ۳ ماه داره زنگ میزنه... شمارشم نمیفته ناشناس....حرفم نمیزنه

منم گوشیمو خاموش کردم...

چند شب بود آقایی شبا بدون شب بخیر لالا میکرد منم حرصم گرفت دیشب تیکه بارش کردم که شاید تو  

 لالات ناز نگی ولی من میگم..نمیدونم چرا آقایی گیر داده ترکی صحبت کنم منم هی سعی میکنم ولی

 نمیشه عادت کردم...ولی بازم سعی میکنم.

دیروز کلی برام کادو آوردن همسایمون باز دوباره برگشته ایران کلی پیرهن لباس گردنبند شکلات تلخ

و..همشون خشگلن :دی

راستی فکر میکردم آقاییونم شبیه شکلات تلخ یه وقتایی تلخ یه وقتایی میشه شکلاتش ...

تصمیم گرفتیم دوتا دوس باشیم با هم اینجوری دیگه مجبور نیستیم جدا شیم منم مثله بقیه دخترای

 زندگی آقایی از زندگیش شوتینگ نمیشم بیرون وقت ازدواجش...

اوه دیروز روزه بدی بود....هم دلم گرفته بود هم هوا ابری بود هم آیدین جون تو عشق و حال خودش بود

به قول خودش دنبال پروژه بود و از همه مهمتر اینکه رعد و برق میزد منم تنها بودمم در نتیجه تنها فکری

 که به ذهنم رسید این بود که دمپایی پلاستیکی پام کنم عایق باشه

این روزای تابستون خیلی بده وقتی نیومدن من کلی برنامه ریزی میکنم ولی وقتی میان میبینم هیچ کار

خواصی نیس که انجام بدم...در نتیجه کارم شده فقط تو نت چرخیدن خوابیدن و امثال این کارا ...

دیگه حتی حوصله کلاس زبانم نداشتم دیروز نرفتم گرفتم به جاش خوابیدم...

پوسیدم تو این خونه تهنا...اون مادر خانومی تو کار خودشه آقای پدرم که بیرونن کار دارن ۲۴ ساعته با

دوستاشونن...من میمونمو من.

همین دیگه چیزای تکراری تو زندگی من زیادن ...

دوستامم که یکیش اینجا نیس یکیش شوهر کرده یکیش می خواد پشت کنکور بمونه داره خر میزنه

یکیشم ازش خبر ندارم چون خونوادش فهمیدن داره شیطونی میکنه...از همون اول گفتم میخوای با

کسی دوستی کنی به خونوادت بگو گفت نه که نه...

آسوده منم که هر کار بکنم اول خبر میدم به مادر خانومی بعد شروع میکنم به گند زدن  اونام با آمادگی

 قبلی شروع میکنن به درس کردن دسته گل من...

دیروز تلفن خونه سوخت یه ۲ ساعتی زنگ زدم با خالم حرف زدم از درو دیوار غیبت کردیم جای شما

خالی بسی حال کردیم

آها راستی آیدین جون کلی هم غیبت تورو کردیم

من نمیدونم چرا تازگیا هر چی به خودم قول میدم کاریو انجام ندم هی انجامش میدم...کسی راه حلی

 بلده واسه این مشکل بگه خوشحال میشم

بلاخره یه تنوعی شد تو زندگیم تفلد دعوت شدم .ایشالله که میرم

 

نمیدونم چرا وبلاگ یکی از دوس جونا پریده همینی که من لینک دونی دارمش شعر طرفدار نمی خواهد

از بلاگفا این کارا بعید بود. کلی زحمت کشیده بودن ۵ سال نوشته بودن یه شبه همش باد هوا شد

خلاصه بلای آسمانی نزدیکه مواظب وبلاگاتون باشین

 

دل همتون دریایی روزای خوبی داشته باشین

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:5 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

یه سری چیزا هس که باید بهت بگم...تو هم جواب بدی...میفهمم من سر در گم نیستم ولی شاید تو

 هستی شک و تردید دو دلی....

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 0:0 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 21:16 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

 سلام خوبی پیشی من؟

پیشی خوشمله دیدم خوابی گفتم اینجا بنویسم برات ....

کلی فک کردم چی بگم دیدم من هنوز یه چیزو بهت نگفتم ....چیزی که برام خیلی مهمه اونم نینیمه

آره نینیه من....من یه نینی دارم که ۳ ساله شه صداش میکنم علی یعنی همه اینجوری صداش

میکنن.... نینی منو ۳ سال پیش یکی آورده گذاشته جلو بهزیستی و رفته ....آره علی کوچولو بهزیستیه

یه پسر خوشگل کوچولو....

من زیاد میرم اونجا زیاد میرم بهش سر میزنم .... علی یه بچه ی کاملا سالمه که داره پیش معلولین

 بزرگمیشه...

منم مامانشم....اگه دوس داشتی اجازه میدم تو هم باباش باشی...

اینم عکسشه....

 

 

میدونی من به خاطر این نینی کلی این در اون در زدم تا پیش خود رئیس بهزیستی هم رفتم ولی.....

مسئولای بی اطلاع حرف خودشونو زدن ...حتی التماسشون کردم که  ۱ ماه برا امتحانم که شده

بفرستنش پیش بچه های سالم... ولی....

خیلی بچه ی شیرینیه...عاشق گوشیه مخصوصا اگه براش آهنگ باز کنی... خیلی هم باهوشه نینی

جون در عرض ۵ دقیقه حلقه های هوشو یاد گرفت فهمید چه جوری بازی کنه... از تلوزیون خوشش میاد

مخصوصا کارتوناش فک میکنه آدما توشن...میچسبه به شیشه تلوزیون...دوس داره بره بیرون از اونجا

دوس داره  با ما بره بیرون...نینی جون چون از تخت پایین نیومده دیر را رفتن یاد گرفته اینم براش شده

ایراد....میگن علی مشکل ذهنی داره ای خدا.......آخه کسی نیس بگه کدوم بچه بدون اینکه باهاش کار

 کنی خودش را رفتن یاد میگیره....یا مثل بلبل شروع میکنه حرف بزنه؟؟؟؟

خلاصه پیشی گفتم اینم گفته باشم چیزی جا نمونده باشه از من که ندونی...

پیشی تو لالات ماشالله مثل تریلی پر سنگ میمونه .سرتو که میزاری رو بالش دبرو که رفتی

حقم داری آخه خیلی  خسته میشی..از صبح تا شب به قول خودت دنبال یه تیکه نونی

دارم به این فک میکنم تو لالا کردنی خیلی باحال میشیا اصلا عالمی داری...کاش میشد پیشت

می بودمو فقط نگات میکردم....هییییی خدا حیف که نمیشه....فک کنم اینجوری میخوابی

من خوابم نمیاد چیکار کنم؟؟؟همه خوابن تو خوابی مامان خوابه بابا خوابه...

میدونی پیشی من نمیدونم در طول این چند روز من چطوری این همه دوست دارم؟؟؟؟به این میگن

عخش در یک نگاه....مخمو زدی ....دیگه چه میشه کرد شدی پیشی جون....اونم از نوع سفید

خوشملش که پاپیون قرمز داره گردنش... 

دیگه نمینویسم بسه برم یکم کتاب بخونم شاید چشام خسته شه...

توم آروم مثله فرشته ها لالا کن لالات ناز دلتم دریایی.....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 0:39 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

دیشب ساعت ۳ خوابیدم تو لالا بودی....

هر کار کردم خوابم نبرد همش به تو فکر میکردم...اعتراف میکنم کم کم دارم باورت میکنم...

وقتی بهت میگم باورت دارم از ته دلم میگم....

دیشب که زل میزدم بهت همش به این فکر میکردم تو قبلا چقدر میتونستی شلوغ باشی

به این نتیجه رسیدم تو فقط شیطون نبودی بلکه خود شیطونو درس میدادی....

مخصوصا که مجردیم زندگی کردی اونم کجا؟؟؟؟وای وای وای

اصلا قیافت داد میزنه صورتت شیطنت چیزی نمیبینم....

یه پیشی خیلی شیطونه شیطونی....

الان گفتی مزاحمت میشن ..اولش راستشو بخوای خواستم عکس العمل نشون بدم ولی بدش چیزی

نگفتم خودمو کنترل کردم ...یادم افتاد من اپن مایندم...

چون فکر کردم تو هر چی بخوای همون میشه...دیگه چیزی برام مهم نیس....تنها چیزی که مهمه اینه که

 بهم گفتی دوست دارم منم باور کردم....و این شیرینترین چیزیه که تا حالا باورش کردم...

 

مهم نیس هر کی هس که هس تا دلش میخواد زنگ بزنه اصلا تا خسته شه زنگ بزنه....

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 20:44 توسط پرنسسی که می دود...| |

 

دیگه از این به بعد منتظر میمونم خودت بهم زنگ یا اس ام اس بزنی....

اگه زدی جواب میدم اگه نزدی هم که حتما وقت نداری یا نمی خوای خوب چرا اصرار کنم؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 14:43 توسط پرنسسی که می دود...| |

Design By : Night Melody